کافه کوه فروردین...مزرعه دوستی


هوا گرم بود، خیلی گرم...داشتم درست پشت سرش آروم آروم قدم برمی داشتم و محو رفتارش بودم، کنار یه درخت ایستاد و گفت : خوب بهشون نگاه کن لیلی

گفتم : استاد من این بچه ها رو خیلی ساله میشناسم...کنار هم روزهای تلخ و شیرین زیادی داشتیم ...فکر میکردم میشناسمشون اما راستش رو بخواین رفتارشون رو درک نمیکنم...

درسته که این مزرعه رو با عشق درست کردیم، درسته که برای داشتن محصولات اورگانیک برای مصرف شخصی خودمون داریم  شب و روز زحمت میکشیم، اما هرچیزی حدی داره!

ینی چی که اینا میان وقتشونو میزارن و هزینه میکنن و آخرشم بهتون میگن نورافکن نصب کنید تا شب ها بعد شام هم کار کنند...این عقلانی نیست...

استاد نگاه عجیبی بهم انداخت که: عقلانی؟ این عشقه...عشق به راهی که دارند...باید شیفته ی مسیرت باشی که سختی هاشم بپذیری...

نمیدونم چرا یاد کافه کوه افتادم...اون لحظه...درست یاد آدم هایی افتادم که آخرین پنجشنبه هر ماه از راه دور و نزدیک خودشون رو به یه کافه میرسونند که اونو به کافه کوه خودشون مبدل کنند...

تاحالا چندین بار در روزهای دیگه به کافه محمد تهرانی رفتم...اونجا فقط یه کافه بود درست مثل بقیه کافه های اون اطراف


اما پنجشنبه های آخر ماه اونجا دیگه کافه تهرانی نیست...کافه کوه میشه به لطف حضور دوستان

اینبار با دیدن فیلم یکسالگی کافه کوه این مفهوم واسم پررنگ تر شد...

دلم میخواست پست دیگری بنویسم... از کسانی که اومدند، از کسانی که نیومدند...اما چند بار قبل از نوشتن این پست فیلم رو دیدم و هربار همون سوال ِ توی فیلم رو از خودم پرسیدم؟

بعضی ها میگند کافه کوه چه گلی به سر کوهنوردی این مملکت زده...واقعا چیکار کرده؟

و الان که فکرشو میکنم جواب های زیادی واسش دارم...جواب هایی که به خلقشون افتخار میکنم

به خلق لبخند ها و دوستی هایی که میونمون ایجاد شده...به کارهای خیری که به واسطه کافه کوه انجام دادیم...به...به خیلی چیزهای دیگه...

دنیای مجازی کوهنویسی درعین زیبایی های مجازیش مثل یه فضای تاریک میموند تو ذهنم...از آدم ها و نوشته ها و افکاری که نمی شناختمشون یا میشه گفت مجازی میشناختمشون...

کافه کوه برای من به شخصه چراغی روشن کرد در این تاریکی تا بتونم چهره هایی رو که باید ببینم

وقتی شیرین بهم گفت : من همونی ام که اون کامنت رو توی پست...واست نوشته بودم

وقتی بسیاری از دوستان مجازی اعم از وبلاگ نویس یا کامنت گزار رو حقیقی دیدم

حسی داشتم که واقعا نمیشه مجازی توصیفش کرد...درست مثل اینکه تصویر ذهنیم از یه وبلاگ یا یه کامنت یا یه پست تکمیل بشه...خیلی قشنگه و من این حس رو مدیون کافه کوهم...مدیون شمایی که اومدید...میاید و این تصاویر رو در ذهن خودتون و بقیه خلق میکنید


این فیلم  به زیبایی شکوه این لحظات رو به تصویر کشیده...بهت تبریک میگم حسین رضایی...جوان خوش ذوق و هنرمندی هستی، راستش رو بخوای اگر فقط وبلاگت رو میخوندم هرگز چنین تصویری ازت پیدا نمیکردم

یا داداش ادیب که قدیما آقای ادیب وبلاگ حصارچال بود، با اون پیشنهاد سفر خوبش ، اگر نمیدیمش آیا هیچ وقت قلب مهربانش رو از میون پست های مجازیش میدیدم؟

یا فرشته ی خوب و دوست داشتنیم که اینبار با همسرش اومده بود و در ذهن من نمونه آماری یک خانواده خوشبخت و سالم رو تداعی میکرد...

یا لیلای عزیزم با اون پیتزاهای محلیش...و داستانی که از کوهنوردی سال 62 خودش و مامان پانیذ داشت


و خیلی های دیگه...


واقعا ازتون ممنونم...که آخرین پنجشنبه ماه رو با قدوم خودتون به کافه کوه تبدیل میکنید

کافه کوهی که : تکرار می شود اما تکراری نمی شود!


به امید دیدار در کافه کوه اردیبهشت



هی رفیق به دست نوشته هام نگاه نکن، من آدم خوبه ماجرا نیستم

لیلی

کافه کوه فروردین...در امتداد بهار


برخیز و بیا: آفتاب مهربان فروردین دست به دست باد بهاری داده است تا دلت را با لطیف ترین خوشی ها بنوازد


برخیز و بیا: کوچه پس کوچه های دربند بوی خوش یک استکان چای داغ را به یادت خواهد آورد... همانی که در نگاه دوست خواهی چشید.


برخیز و بیا: در آخرین پنجشنبه فروردین ماه ساعت 3  همگی منتظرت خواهیم بود تا درکنار هم "آغاز بهار" را جشن بگیریم.


نوشتک: یکی از کافه کوهی های عزیز برای این آغاز هدیه قشنگی دارد، اگر پروژکتور داشته باشیم در کنار هم فیلم " سالگرد کافه کوه" را خواهیم دید :)


برخیز و به کافه کوه بیا ... به امید دیدار

همنشین ِ روزهای نعنایی


اولین ملاقات ما در فضایی کاملا معمولی اتفاق افتاد، گیرم که مقدر است "اولین ملاقات " برای هرکسی به گونه ای متفاوت باشد،باز هم پذیرش این "فضای معمولی" برای چنین ملاقات مهمی کمی دشوار می نماید.

من داشتم خودم را برای رفتن به یک میهمانی از آن سلسله میهمانی هایی که قرار بود بارها و بارها در روزمره هایت تکرار شوند آماده میکردم که  کاملا اتفاقی برای اولین بار دیدمش، راستش را بخواهید نمیتوانم دقیقا بگویم چه زمانی بود، شاید داشتم از کنار مبل خودم را می کشاندم سمت آشپزخانه که تصادفا دیدمش...البته اگر بخواهم صادقانه بنویسم آنقدرها هم تصادفی نبود، من از چندی قبل انتظار آمدنش را داشتم و اگر بخواهم دقیق تر اعتراف کنم باید بدانید آنروز وقتی از کنار ایینه رد میشدم"که اصلا هم تصادفی نبود" سایه اش را دیدم که ایستاده پشت من و زل زده به شقیقه هایم.

نخواستم باور کنم که بالاخره آمده آنهم بعد از اینهمه سال، اصلا دلم نمیخواست باور کنم آمدنش اینقدر معمولی باشد، بدون هیچ هیاهویی در خانه ، هرچند این جور ملاقات ها که آمادگی نمیخواهد اصلا مگر او به این موضوع اهمیتی هم می دهد که در دلت چه میگذرد؟ دیده ام دیگران را وقتی که او به سراغشان میرود: با یک حرکت تند غافلگیرشان میکند و بعد سالیان سال کنارشان می ماند انگار نه انگار که آنها از او فراری اند...بعضی ها هم لاجرم حضورش را می پذیرند و این موضوع اگرچه درک شرایط را برایشان آسانتر میکند اما از وحشت ماجرا هرگز نمی کاهد: وحشت این نکته که او هرگز نخواهد رفت!

برای من اما ماجرا به گونه ای دیگر بود اصلا دلم نمیخواست از همان ثانیه اول آمدنش راباور کنم راستش دلم نمیخواست سرنوشت محتوم پیشینیانم را بپذیرم این بود که بی توجه به حضورش آرام آرام خزیدم سمت آشپزخانه، میدیدمش همپای من با حرکاتی سریع و موزون به سمت آشپزخانه می آید، خودم را سرگرم درست کردن دمنوش ختمی کردم گیرم که اینبار سلیقه ام نکشیده باشد شکر اضافه کنم راستش را بخواهید عمدا اینکار را کردم تا اگر هوس کرد به لیوانم ناخنکی بزند زنگ بنفش نوشیدنی دلش را ببرد و طعم تلخ آن کامش را زهرمار کند: اوباید از همین حالا یادبگیرد زندگی پس از آمدنش یک وجه تلخ به همراه خویش دارد!

درست لحظه ای که داشتم برای رفتن آماده میشدم آرام آرام به سمتم آمد و در فرصتی مناسب روبرویم نشست، چقدرر شبیه خودم بود...پخته تر گویا...پیرتر حتی...داشت ناخن هایش را سوهان می کشید و کرم مرطوب کننده  روی دستانش می مالید و با لحنی بی تفاوت و مسخره بهم میگفت: خب که چی؟ ازم فرار میکنی که چی بشه دختر؟ بالاخره که باید بودنم رو باورم کنی، بالاخره یه روزی مجبور میشی به صورتم نگاه کنی!

مثل قماربازی بودم که حریف جفت شیش آورده براش و اونم مات و مبهوت داره به تاس های روبروش لعنت می فرسته، راستش اینهمه خودخواهی یکجا در ذهن کوچکم نمی گنجید، با لجبازی کودکانه ای سرش فریاد زدم: فکر نکن من مانند بقیه خواهم بود، وجودت را انکار خواهم کرد گویی که نیستی، اجازه نخواهم داد درکنارم زندگی کنی، من برای بودنت اصلا آمادگی ندارم لعنتی

بلند خندید که تا کی میخوای مثه بچه ها رفتار کنی؟ بزرگ شو دختر...من بالاخره میومدم... گیرم که یقمو بگیری و از زندگیت پرتم کنی بیرون!  بازم برمیگردم حتی ممکنه چندنفر مثه خودمم بیارم، اونوقت میخوای چیکار کنی؟ بهتر نیست یه جورایی باهم کنار بیایم؟

گیج شده بودم، روبروم نشسته بود و داشت بهم پیشنهاد رفاقت میداد؟ این دیگه چه جورشه؟ در ذهنم بارها و بارها تصور کرده بودم که سالیان سال باهاش خواهم جنگید اما...الان...درست در این لحظه او اینجا بود و داشت بهم پیشنهاد رفاقت میداد!

چیکار باید میکردم؟ چندثانیه درست مثل چند قرن برام گذشت تا بالاخره تصمیمم رو گرفتم...جدی و محکم گفتم :باشه پاشو آماده شو با من بیا مهمونی...رفتم سراغ کمد کفش هام و خیره شدم به کفش های باله که اون گوشه داشت خاک میخورد، آره خودشه این میتونست از رو ببرتش...راستش نمی تونم لحظه ای که کفش ها  رو دید به درستی توصیف کنم: حسابی جاخورده بود تقریبا میشه گفت خشکش زده بود، باکمی تردید گفت:اینا؟ خندیدم که : آره مشکلیه؟   با غرور خاصی گفت: نه، من از پسش برمیام.

کم کم داشت ازش خوشم میومد که به این سادگی ها از رو نمیرفت! البته وقتی خودش رو با من میون مهمونا دید اوضا کمی فرق میکرد...اولین نفر متوجه حضورش در کنارم نشد...دومین نفر هم...اما وقتی به نهمین نفر رسیدیم اوضاع فرق کرده بود:

با این کفشا اومدی؟

آره! و این ینی قراره تا آخر شب نشینم!

همینطورم شد...پابه پام اومد...خسته نشد...راستش اونقدرام پیر نبود که اولش به نظرم رسید...تقریبا میشد گفت درکنارش حتی بهم خوش گذشت...ازون موقع به بعد روزهای زیادی رو باهاش می گذرونم...تقریبا به همدیگه عادت کردیم...پذیرفتمش کم کم...دوستای خوبی شدیم برای هم...

خیلی ها از وجودش در کنارم بی خبرند... گاهی اما پیش میاد که بعضی ها متوجه حضورش میشن و با لبخند میگن: اون چیه کنار شقیقه هات دختر؟

منم لبخندی تحویلشون میدم و میگم: رفیقم موی سپید!